|
تولدت رو چجوري تو فصل پاييز بکشم
ايوون رويا رو ميخوام دوباره آبپاشي کنم
به روي گونه تابيدي و رفتي فضاي خاطرم را شستشو داد
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود . تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید. از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ، با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ... حتمآ این داستانو تا آخرش بخونین چون خیلی قشنگه اگه نخونین پشیمون میشین ها بقیش تو ادامه مطلبه
اي مرد بزرگ پاكدامن اي لحظه به لحظه يار با من اي اشك تو شبنم بهاري وي صبر تو كوه بردباري اي دست تو پينه بسته رنج اي مهر تو بهتر از دو صد گنج اي دفتر خاطرات غمناك اي گوهر خفته در دل خاك اي باز قفس شكسته من همراز صبور و خسته من تا مهر تو سايه سرم بود دنيا همه زير يك پرم بود اكنون منم و دو چشم گريان چون كشتي اسير موج طوفان افسوس كه بي تو هيچ هيچم بايد همه دم به خويش پيچم دوست دارم تا سحر از ديده خون جاري كنم همنوا با مرغ شب بنشينم و زاري گريه كنم خانهام تاريك شد بعد از غروب مهر تو ميسزد عمري درين محنت عزاداري كنم اي پدر آغوش تو امن و امانم بود و رفت بي تو آخر من چه سان رفع گرفتاري كنم دوستان ديوانهام خوانند آنگاهي كه من فاش درد خويش با عكس ديواري كنم نيستي تا نالههاي سينهام را بشنوي چارهاي،تا صبر بر اين ضربه كاري كنم كاش مأمور اجل ميداد اندك مهلتي تا به پايت افتم و عرض فداكاري كنم رفتي و با رفتنت اميد از دل پر گرفت قسمتم شد گريه تا در خواب و بيداري كنم عمري از دنيا كشيدي رنجهاي بي شمار تا عصايت گردم و روزي تو را ياري كنم هر چه شعر نغز دارم هديه بر روح تو باد اين دعا را روز و شب بر حضرت باري كنم نام«نيسي» را كه دارد عطر آن مرد نجيب دوست دارم بر حصار سينه حجاري كنم
خدا نشونه شو از كي بگيرم
همه می پرسند: چیست در زمزمه ی این جرعه ی آب؟ چیست در همهمه ی دلکش مرگ؟ چیست در بازی ان ابر سپید روي اين آبي آرام بلند كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟ چيست در خلوت خاموش كبوتر ها؟ چيست در كوشش بي حاصل موج؟ چيست در خنده ي جام؟ كه تو چندين ساعت ، مات و مبهوت به آن مي نگري!؟ نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به اين آبي آرام بلند نه به اين خلوت خاموش كبوترها نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام من به اين جمله نمي انديشم به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي تك و تنها به تو مي انديشم همه وقت همه جا من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم تو بدان اين را ، تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من، تنها تو بمان جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز ريسماني كن از آن موي دراز تو بگير تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ي ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان. در دل ساغر هستي تو بجوش من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقيست آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
|
About![]()
من اسير عشق تو مجنون شيداي تو ام
Home
|