تبليغاتX
شور عشق

شور عشق

در میان هر سیب دانه ها محدود است ودر دل هر دانه سیب ها نامحدود.چیستانی است عجیب.دانه باشیم نه سیب


ايوون رويا رو ميخوام دوباره آبپاشي کنم


امشب ميخوام هر جور شده . عکستو نقاشي کنم


تو رو چجوري بکشم . تو رو چجوري بکشم


تو رو چجوري بکشم . با اون چشاي عسلي


موهاتو من چيکار کنم. موهاتو من چيکار کنم


موهاتو من چيکار کنم . نيست مدادي مخملي

                   

تولدت رو چجوري تو فصل پاييز بکشم


بگو نگاهتو با چه زردي غم انگيز بکشم


اون لحظه اي رو بکشم که باز دچار رفتني


يا روزي رو که تا ابد پيش خود خود مني


تو رو چجوري بکشم . تو رو چجوري بکشم


تو رو چجوري بکشم . تو رو چجوري بکشم

                   

ايوون رويا رو ميخوام دوباره آبپاشي کنم


کاشکي ميشد عکس تو رو روي يه ديوار بکشم


دور چشمات يه عالمه سيماي خاردار بکشم


ديوارو با کدوم مداد . من زير بارون بکشم


کاش ميدونستم چجوري . ليلي و مجنون بکشم


تو رو چجوري بکشم . تو رو چجوري بکشم


تو رو چجوري بکشم . تو رو چجوري بکشم


ايوون رويا رو ميخوام دوباره آبپاشي کنم

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت0:46 قبل از ظهرتوسط محسن.مسعودی | |

به روي گونه تابيدي و رفتي


مرا با عشق سنجيدي و رفتي


تمام هستي ام نيلوفري بود


تو هستي مرا چيدي و رفتي


کنار اتظارت تا سحر گاه


شبي همپاي پيچک ها نشستم


تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي


شبي از عشق تو با پونه گفتم


دل او هم براي قصه ام سوخت


غم انگيزست توشيداييم را


به چشم خويش فهميدي و رفتي


چه بايد کرد اين هم سرنوشتي ست


ولي دل رابه چشمت هديه کردم


سر راهت که مي رفتي تو آن را به يک پروانه بخشيدي و رفتي


صدايت کردم از ژرفاي يک ياس


به لحن آب نمنک باران


نمي دانم شنيدي برنگشتي


و يا اين بار نشنيدي و رفتي


نسيم از جاده هاي دور آمد


نگاهش کردم و چيزي به من نگفت


توو هم در انتظار يک بهانه


از اين رفتار رنجيدي و رفتي


عجب درياي غمنکي ست اين عشق


ببين با سرنوشت من چها کرد


تو هم اين رنجش خکستري را


ميان ياد پيچيدي و رفتي


تمام غصه هايم مقل باران

فضاي خاطرم را شستشو داد


و تو به احترام اين تلاطم


فقط يک لحظه باريدي و رفت ي


دلم پرسيد از پروانه يک شب


چرا عاشق شدي در عجيبي ست


و يادم هست تو يک بار اين را


ز يک ديوانه پزسيدي و رفتي


تو را به جان گل سوگند دادم


فقط يک شب نيازم را ببيني


ولي در پاسخ اين خواهش من


تو مثل غنچه خنديد و رفتي


 دلم گلدان شب بو هاي رويا ست


پر است از اطلسي هاي نگاهت


تو مثل يک گل سرخ وفادار


کنار خانه روييدي و رفتي


تمام بغض هايم مثل يک رنج


شکست و قصه ام در کوچه پيچيد


ولي تو از صداي اين شکستن


به جاي غصه ترسيدي و رفتي


 غروب کوچه هاي بي قراري


حضور روشني را از تو مي خواست


تو يک آن آمدي اين روشني را


بروي کوچه پاشيدي و رفتي


کنار من نشتي تا سپيده


ولي چشمان تو جاي دگر بود


و من مي دانم آن شب تا سحرگاه


نگارن را پرستيدي و رفتي


نمي دانم چه مي گويند گل ها


خدا مي داند و نيلوفر و عشق


به من گفتند گل ها تا هميشه


تو از اين شهر کوچيدي و رفتي


جنون در امتداد کوچه عشق


مرا تا آسمان با خودش برد


و تو در آخرين بن بست اين راه


مرا ديوانه ناميدي و رفتي


شبي گفتي نداري دوست من را


 نمي داني که من ن شب چه کردم


خوشا بر حال آن چشمي که آن را


به زيبايي پسنديدي و رفتي


هواي آسمان ديده ابريست


پر از تنهايي نمنک هجرت


تو تا بيراهه هاي بي قراري


دل من را کشانيدي و رفتي


پريشان کردي و شيدا نمودي


تمام جاده هاي شعر من را


رها کردي شکستي خرد گشتم


تو پايان مرا ديدي و رفتي

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت0:11 قبل از ظهرتوسط محسن.مسعودی | |

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...

حتمآ این داستانو تا آخرش بخونین چون خیلی قشنگه

اگه نخونین پشیمون میشین ها

بقیش تو ادامه مطلبه  


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت2:13 قبل از ظهرتوسط محسن.مسعودی | |

اي مرد بزرگ پاكدامن

اي لحظه به لحظه يار با من

اي اشك تو شبنم بهاري

وي صبر تو كوه بردباري

اي دست تو پينه بسته رنج

اي مهر تو بهتر از دو صد گنج

اي دفتر خاطرات غمناك

اي گوهر خفته در دل خاك

اي باز قفس شكسته من

همراز صبور و خسته من

تا مهر تو سايه سرم بود

دنيا همه زير يك پرم بود

اكنون منم و دو چشم گريان

چون كشتي اسير موج طوفان

افسوس كه بي تو هيچ هيچم

بايد همه دم به خويش پيچم

 

 

 

دوست دارم تا سحر از ديده خون جاري كنم

همنوا با مرغ شب بنشينم و زاري گريه كنم

خانه‌ام تاريك شد بعد از غروب مهر تو

مي‌سزد عمري درين محنت عزاداري كنم

اي پدر آغوش تو امن و امانم بود و رفت

بي تو آخر من چه سان رفع گرفتاري كنم

دوستان ديوانه‌ام خوانند آنگاهي كه من

فاش درد خويش با عكس ديواري كنم

نيستي تا نا‌له‌هاي سينه‌ام را بشنوي

چاره‌اي،تا صبر بر اين ضربه كاري كنم

كاش مأمور اجل مي‌داد اندك مهلتي

تا به پايت افتم و عرض فداكاري كنم

رفتي و با رفتنت اميد از دل پر گرفت

قسمتم شد گريه تا در خواب و بيداري كنم

عمري از دنيا كشيدي رنج‌هاي بي شمار

تا عصايت گردم و روزي تو را ياري كنم

هر چه شعر نغز دارم هديه بر روح تو باد

اين دعا را روز و شب بر حضرت باري كنم

نام«نيسي» را كه دارد عطر آن مرد نجيب

دوست دارم بر حصار سينه حجاري كنم      

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت11:18 بعد از ظهرتوسط محسن.مسعودی | |

خدا نشونه شو از كي بگيرم


دارم دق مي كنم بذار بميرم


آخه هنوز دلش از جنس سنگه


هنوز دلم واسه دلتنگي تنگه


چطور دلش اومد از پا بيافتم


بهش نازك تر از گل هم نگفتم


باور ندارم منو تنها ميذاره


دلم واسه ش يه ذره شد اما ديگه نيس


لعنت به تو اي دست سرد روزگار


حالا فقط من موندم و اين چشاي خيس


هر چي به من بگي واست همون ميشم


فقط يه بار ديگه بيا دستمو بگير


اي دل صبور و بي كس من


اون نمياد ديگه پيشت بهونه نگير


حالا من موندم و همين دو تا چش گريون


موندم توي اين كوچه ها آس و پاس و حيرون


حالا من موندم تو و شب بي ستاره


منم تو و خاطره ها عشقمون مي باره


خدا ازت مي خوام يادش نيافتم


چه حرفايي كه از عشقم شنفتم


خدا اگه نمي شنوه صدامو


بهش بگو دليل گريه هامو

+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت10:31 بعد از ظهرتوسط محسن.مسعودی | |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

 من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

 

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

 

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

 

تا تو فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چو کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

 

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درفتم همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز

نتوانم               نتوانم                 نتوانم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

 

اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم، نگسستم ،نرمیدم

 

 

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 

 

"بی تو اما با چه حالی من از آن کوچه گذشتم"

 

+نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت1:37 قبل از ظهرتوسط محسن.مسعودی | |

 

همه می پرسند:

 

چیست در زمزمه ی این جرعه ی آب؟

چیست در همهمه ی دلکش مرگ؟

چیست در بازی ان ابر سپید روي اين آبي آرام بلند

 

كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش كبوتر ها؟

چيست در كوشش بي حاصل  موج؟

چيست در خنده ي جام؟

كه تو چندين ساعت ، مات و مبهوت به آن مي نگري!؟

 

 

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به اين آبي آرام بلند

نه به اين خلوت خاموش كبوترها

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام

من به اين جمله نمي انديشم

 

     

به تو مي انديشم

اي سراپا همه خوبي

تك و تنها به تو مي انديشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم

تو بدان اين را ، تنها تو بدان

تو بيا

تو بمان با من، تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب

من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند

اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز

ريسماني كن از آن موي دراز

تو بگير

تو ببند

 

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ي ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان.

 

در دل ساغر هستي تو بجوش

من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقيست

آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت1:24 قبل از ظهرتوسط محسن.مسعودی | |

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف
می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند .

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت2:11 قبل از ظهرتوسط محسن.مسعودی | |